تبليغاتX
ماخ اولا
هنر های تجسمی . ادبیات نمایشی

   

                                                                 Fratelli

 

 

Di che reggimento siete,

Fratelli

Parola tremante

Nella notte

 

Foglia appena nata

 

Nell'aria spasimante

Involontaria rivolta

Dell'uomo presente alla sua

fragilita

fratelli

 

 

da L'allegria

                                                                                                                                                                       (mondadori)

 

از کدامین جوخه اید

برادران؟

کلامی در شب-لرزان

برگی نوزاد-

-در هوای متشنج

عصیان نادانسته انسان

انسانی آگه از شکنندگی خویش

ای برادران

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:16  توسط ارمین   | 

   خاک

 

 

خواستم

سر شاخه درختی بچینم

سر شاخه از درد

بیدار شد.

زمین زیر پایم لرزید

سنگ شیون کرد.

 

پس آرام

خم شدم

و خواستم

مشتی خاک را بر دارم

خاک از درد

بیدار شد

زمین زیر پایم لرزید

و همه ی کردستان به فریاد در آمد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:8  توسط ارمین   | 

       گورهای بی نشان

 

 

در برابر چشم های آسمان

ابر را

در برابر چشم های ابر

باد را

در برابر چشم های باد

باران رن

در برابر چشم های باران

خاک را

دزدیدند.

و سر انجام در برابرهمه ی چشم ها

دو چشم زنده را زنده به گور کردند

چشم هایی که ئزئها را دیده بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:4  توسط ارمین   | 

بر فراز دشت باران است.باران عجیبی!  

ریزش باران.سر آن دارداز هر سوی وز هر جا.

که خزنده. که جهنده.از ره آوردش به دل یابد نصیبی

باد لیکن این نمیخواهد.

گرم در میدان دویده.بر زمین می افکند پیکر

با دمش خشک و عبوس و مرگ بار آور

از گیاهی تا نه دل سیراب آید

بر ستیز هیبتش هر دم می افزاید.

زیرو رو میدارد از هر سو

رسته های تشنه و تر را

هر نهال بار ور را

باد می غلتد

غش در او در مفصلش افتاده. می گرداند از غش روی

چه به نا هنگام فرمانی

با دم سردی که می پاید!

از زن و از مرگ هم

با قدرت موفور

این چنین فرمان نمی آید

باد می جوشد.

باد میکوشد

کاوردبا نازک آرای تن هر ساقه ای در ره نهیبی

بر فراز دشت باران است باران!  

                                   

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:47  توسط ارمین   | 

( نمایش نامه )
نوشته ی : غلامحسین ساعدی ( گوهرمراد )


اشخاص : حاكم / جلاد / مرد جوان / پیرزن / سقط فروش / آهنگر / میرشكار / نوازنده

1
یك نیمكت بزرگ با پشتی مجلل، و آن طرف پشتی تختی است ناپیدا ، برای استراحت. پرده كه باز می‌شود، صحنه خالی است. چند لحظه بعد، دو پای بزرگ بالای پشتی ظاهر می‌شود، و بعد صدای یك دهن دره بلند، و به دنبال، هیكل خپله و چاق حاكم كه آرام بلند شده، همه چیز بخود بند كرده، سپر، حمایل، شمشیر، كمان، و یك طپانچه قدیمی. دوباره یك دهن دره، چشمان پف كرده‌اش را می‌مالد و چند مشت به سینه می‌زند، با تنبلی می‌خزد و خود را روی نیمكت می‌اندازد، لوازم و اشیایی را كه به خود بند كرده، امتحان می‌كند، خاطر جمع‌ می‌شود، یك مرتبه انگار به خود آمده با سوءظن اطرافش را نگاه می‌كند، به فكر می‌رود، چند لحظه این چنین می‌‌گذرد، حاكم خم شده طرف راست را نگاه می‌كند و سوت می‌زند، خبری نیست، خم شده، طرف چپ را نگاه می‌كند و سوت می‌زند، خبری نیست. با صدای بلند فریاد می‌زند: «هی!» خبری نیست، بلند می‌شود و با صدای بلندتر: « هی، هی!». چیزی در زیر نیمكت می‌جنبد، حاكم زانو می‌زند و پرده را بالا می‌برد و با فریاد.

حاكم : اوهوی خرس گنده، مرتیكه الاغ، كثافت بوگندو!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 22:59  توسط ارمین   | 

غلامحسین ساعدی (گوهر مراد) روز سه شنبه 24 دی ماه 1314 از پدری علی اصغر نام و مادر طیبه نام در تبریز به دنیا آمد. در سال 1322 وارد دبستان بدر و در سال 1329 وارد دبیرستان منصور شد.

در سال 1330 همزمان با نهضت ملی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. طی سال های بعد مسوولیت انتشار روزنامه های فریاد، صعود و جوانان آذربایجان را برعهده گرفت و مقالات و داستان هایی در این سه روزنامه و همچنین " دانش آموز" چاپ تهران منتشر کرد.

بعد از کودتای 28 مرداد 1332 به مدت دو ماه مخفی شد و در شهریور ماه این سال دستگیر و چند ماهی در زندان به سر برد.

در سال 1334 وارد دانشکده پزشکی تبریز شد و سال بعد همکاری خود با مجله سخن آغاز کرد. در این سال داستان مرغ انجیر و پیگمالیون، داستان و نمایشنامه را در تبریز منتشر ساخت.

در سال 1336 داستان خانه های شهرری را در تبریز و نمایشنامه لیلاج ها را در مجله سخن منتشر کرد. در سال بعد و پس از آشنایی با صمد بهرنگی ، بهروز دهقانی ، مفتون امینی ، کاظم سعادتی و مناف ملکی، جنبش های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز را رهبری نمود. در این سال داستان کوتاه شکایت و نمایشنامه غیوران شب را نوشت.

طی سال های بعد تا زمان فارغ التحصیلی در سال 1340 نمایشنامه های سایه های شبانه ، کاربافک ها در سنگر و سفر مرد خسته را نوشت و منتشر ساخت.

در سال 1341 راهی تهران شد تا خدمت سربازی اش را صورت سرباز صفر آغاز کند. در این زمان چند داستان کوتاه درباره زندگی سربازی نوشت. در همین سال به همراه برادرش دکتر علی اکبر یک مطب شبانه روزی افتتاح کرد و با کتاب هفته و مجله آرش همکاری نمود. آشنایی و دوستی با احمد شاملو، جلال آل احمد، پرویز ناتل خانلری، رضا براهنی، محمود آزاد تهرانی، سیروس طاهباز، رضا سیدحسینی، بهمن فرسی، به آذین، اسماعیلی شاهرودی و جمال میرصادقی حاصل این دوره بود.

در سال های بعد تک نگاری ایلخچی ، خیاو یا مشکین شهر، هشت داستان پیوسته عزاداران بیل، نمایشنامه های چوب بدست های ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، داستان بلند مقتل، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، مجموعه داستان واهمه های بی نام و نشان، نمایشنامه آی بی کلاه، آی باکلاه را منتشر ساخت.

ساعدی در سال 1346 به همراه جلال آل احمد، رضا براهنی و سیروس طاهباز برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات با دولت وقت به مذاکره نشست. در همین سال وبه دنبال این اقدام هسته اصلی کانون نویسندگان شکل گرفت.

انتشار داستان ترس و لرز، تک نگاری قراداغ، رمان توپ، نمایشنامه پرواربندان، جانشین، فیلمنامه گاو در سال های بین 1346 تا 1353 صورت گرفت.

در سال 1353 با همکاری نویسندگان صاحب نام آن زمان، مجله الفباء را منتشر کرد. در همین سال در حین تهیه تک نگاری شهرک های نوبنیاد توسط ساواک دستگیر و به زندان قزل قلعه و بعد اوین منتقل شد و یک سال در سلول انفرادی شکنجه شد.

 

پس از آزادی از زندان سه داستان گورو گهواره، فیلمنامه عافیتگاه ، داستان کلاته نان، را نوشت و در سال 1357 به دعوت انجمن قلم امریکا روانه این کشور شد که سخنرانی های متعددی در این کشور انجام داد. در اوایل زمستان سال این سال به ایران بازگشت.

در اواخر سال 1360 راهی پاریس شد و همچنین در این سال با خانم بدری لنکرانی ازدواج کرد.

طی سال های 61 – 1364 در پاریس اقدام به انتشار مجله الفباد کرد و چند نمایشنامه و فیلمنامه و داستان نیز نوشت.

غلامحسین ساعدی در روز دوم آذرماه 1364 در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز و در کنار صادق هدایت آرام گرفت.

 

 

                                         

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 20:9  توسط ارمین   |